بازی
حس خیلی خوبیه که آدمو به بازی وبلاگی دعوت کنن! البته برای من ها! شما رو نمیدونم ! حالا چرا؟ چون این دعوت نشون میده به یادت بودن و فراموش نشدی! ساغر دعوتم کرده . الان ذوق کرده و میخوام 5 تا آرزو و ترس رو بنویسم:
آرزوهام :
1- زودتر از همه ی کسانی که دوستشون دارم بمیرم چون تحمل ندارم مرگشونو ببینم .
2-خیلی خیلی پولدار باشم .
3- بتونم به خیلی از کشور های دنیا سفر کنم و سفرم هم درست حسابی باشه ، نه این که مثلا تو کیسه خواب بخوابم و مسافرخونه ی کثیف برم! دوس دارم مثل یه توریست خوشگذرون سفر کنم . این آیتم کاملا با مورد شماره ی 2 در ارتباطه!
4- یکی پیدا بشه که دوستش داشته باشم و اونم منو دوس داشته باشه و آدم هم باشه و دروغ مروغ و دورویی و بدذاتی نداشته باشه در ضمن قیافه اش جوری باشه که بتونم نگاش کنم ! زیادی هم قیافه اش خوب نباشه چون حوصله ندارم مواظبش باشم !
5- این یکی مربوط به کارمه . که همه چیزشو یاد بگیرم و توش اوستا بشم! راستی میدونین کارم کجاست؟ تو بانکه!
5 تا ترس کودکیم :
1- یه موجودی تو ذهنم بود که همیشه برام حالت کابوس رو داشت و نهایت ترس رو ازش داشتم خیلی خیلی برام وحشتناک بود ، اونم یه موجود در هیبت انسان ولی با قد خیلی خیلی بلند بود که روی سر و صورتش پارچه انداخته باشه . بعد این پارچه هه خیلی گنده و مفصل هم باشه . و این موجوده هی این پارچه رو این ور اون ور کنه و حرف هم اصلا نزنه! این ترس در مورد پارچه ای که روی سر باشه و صورت رو نپوشونده باشه هم صادق بود به طوری که دیدن سریال ابوعلی سینا برام وحشتناک بود.
2- تا 10 – 11 سالگی میترسیدم رو به دیوار بخوابم ، مبادا یه موجود ماوراالطبیعه یهو بیاد تو اتاق و من نفهمم! حالا یکی نبود بگه موجود ماورائی بر فرض هم که اومد. تو که چشمت بسته است چه جوری میخوای بفهمی؟ حال روت این ور باشه یا اون ور ! چه فرقی فوکوله :دی
3- وسط برنامه کودک یهو برنامه قطع میشد و وقت اذان بود .. بعد یه صدایی می اومد میگفت اقرا باسم ربک الذی خلق ... با لحن خیلی وحشتناکی میخوند اینو .. مخصوصا "ق" رو که آخرش بود . خیلی میترسیدم : (
4- یه ترس دیگه ام هم جهنم بود . مخصوصا جهنمی که تو کارتون اسکروچ نشون میداد . اسکروچ داشت خواب میدید از لب یه پرتگاه داره می افته و تهش هم پر از آتیشه .( البته الان دیگه بهشت و جهنم نداشته بیدم ! راحتم! )
5- فیلم ترمیناتور قسمت دومش! آی میترسیدم از اون روبات بده ! یادتونه دستش یهو چاقو میشد میرفت تو صورت آدمه و از اون طرفش در می اومد؟ آخرشو یادتونه خودشو شکل مامان پسره کرده بود و پسره بین دوتا مامان گیر کرده بود نمیدونست طرف کدوم بره؟! دلهره آور و استرس زا بود :دی
خوب اینا هم ترس ها و آرزوهای مژده بانو ی شکلاتی ! ( ساغر به این اسم ملقبم کرده ! )
نمیدونم بازی کی شروع شده و الان خیلی دیره یا نه و کیا توش شرکت کردن یا نکردن یا احیانا کس دیگه ای منو دعوت کرده یا نه. من خودم این افراد رو دعوت میکنم که به احتمال 1000 درصد قبلا شرکت کردن (:دی) :
شونه به سر – مریم یغورت – بایرامعلی – جوجه اردک زشت – مژده ( بوم سفید ) ... خیلی ها به ذهنم میان ولی فکر نکنم اصلا اینجا رو بخونن!!!
سلام! چند روز پیش اومدم آپدیت کنم ،از بس فارسی و انگلیسیش قاطی کرد ، اصلا بی خیال شدم !
الان ۵شنبه شبه . امروز زودتر تعطیل شدم و تونستم بعدازظهر بخوابم! راستی میدونستین ما ساعت کار نداریم؟! یعنی کار تا هر موقع طول بکشه میمونیم ! البته هر چی بعد از ساعت رسمی تعطیلیمون بمونیم ، مثلا اضافه کار بهمون میدن ولی اضافه کار هم سقف داره یعنی مثلا اگه بر فرض سقفش ۳۰ ساعت باشه، اگه ۹۰۰ ساعت اضافه کاری کنی باز همون ۳۰ ساعت حساب میشه! حالا هنوز که من یه دفعه هم حقوق نگرفتم در نتیجه ریز حقوق و اضافات و این چیزا رو نمیدونم حالا وقتی حقوق گرفتم احتمالا شدیدن ذوق زده میشم و میام همه رو میگم ( من ندید بدیدم !؟ کی گفته ......؟! :دی ) در مورد وضعیتمون که چیزی نمیگن ولی مثل این که آزمایشی هستیم تا یه مدتی . نمیدونم معیارشون برای نگه داشتن یا بیرون کردنمون چیه . فکر کنم نظر رئیس مهمه . اونم که با این که اینجا خصوصیه تیریپ ریشو میشو ئه و زیادم از کارمون چیزی حالیس نیس ! ولی خودمونیم ، یک مژده ی خرکاری شده ام که بیا و ببین! یه بدو بدویی میکنم ! این معاونه بعضی وقتا با تعجب نگاه میکنه ! :دی .. هر دوشون پیرن . رئیس و معاونو میگم . حالا حقوقه بیاد ببینیم اینقدر میگن اینجا توپه، توپ هست یا نه ! راستی میدونین من کجام ؟ حدس بزنین :دی ( حالا گفتم توپه فکر نکنین گوگلی مایکروسافتی چیزیه :دی ... نه اصلا کامپیوتری نیس! )
به یه آهنگ قدیمی گیر داده ام که خیلی دوستش دارم . اون دفعه اومدم همینو بنویسم که فارسی و انگلیسیش قاط زد . برای همین دیگه کلا فارسی مینویسم!!!!! :
اسمش اینه : توتال ایکلیپس آو مای هارت ! خواننده : بانی تیلور .
بقیه ی گیرهای من عبارتند از:
- ایت ماست هو بین لاو ! خواننده: راکست ( راکسیت ؟ راکزت ؟ :دی )
- ویش یو ور هیر ( رد نکس ) مال پینک فلوید رو نمیگما ، مال ردنکسه. ربطی هم به پینک فلوید نداره!
- وایلد وایلد ورلد خواننده : مستر بیگ !
- آلویز خواننده : بون جووی!
یه دونه سلن دیون هم هست که اسم آهنگشو نمیدونم . خیلی قشنگه توی ایروبیک هم همیشه آخرای گرم کردن که مرحله ی کشش بود ، این آهنگه پخش میشد . یادش به خیییییییییر .
------------------------------
مرسی مرسی مرسی به خاطر سر زدنتون . دلم برای خوندن وبلاگاتون تنگ شده هر وقتم که بتونم میرم میخونم .:*
1-سلام ! من از امروز تا ۵ فروردین ساعت ۷ صبح تعطیلم !
no hoghoogh yet! ایشالا جز جیگر بزنن همشون ! ایشالا بمیرن! ایشالا ازشون بیگاری کشیده بشه! چطور دلشون اومد عید ما رو بدون حقوق راهی کنن؟! اونم با این کار سخت و ساعت کار سخت تر! بمیرن دیگه خلاصه!
2-امسال اولین عیدیه که تا سیزدهم تعطیل نیستم و اولین عیدیه که اصلا حس عید ندارم! یعنی میشه این 4 روز تعطیلی خییییییییییییلی طول بکشه؟!
3-امشب قسمت آخر زیر تیغ رو تکرار میکنه . بخشیدن پدره توسط آقا رضا (!) یه چیزی ولی حالا یعنی این دختره میره با رضا ازدواج میکنه؟! چه جوری آخه؟ شما اگه جای دختره بودین چی کار میکردین؟ اگه سریالو ندیدین ، این توضیح رو بدم که بابای این دختره به طور غیر عمد بابای پسره رو کشته!
4- کلی وبلاگ نخونده دارم ..برم به کارام برسم دیگه وقت شما رو هم با خزعبلات نگیرم! راستی به نظر شما ورزشمو چی کار کنم ؟! باشگاهی هست که سانس 7 به بعد داشته باشه؟! اونم زنونه؟!
عید همتون مبارک ... سال خیلی خیلی خوبی داشته باشین ... از همه ی دوست جونایی که بهم سر زدن و حالمو پرسیدن و چکم کردن خیلی خیلی ممنونم و قدرشونو حسابی میدونم :*
مژده استخدام میشود ؟!
این مدت وبلاگا رو نتونستم ببینم . میگن ترک عادت موجب مرض است . ورزشم رو هم که نتونستم برم . پس احتمالا به زودی مرض میگیرم !!!
خوب من دیگه برم بخوابم !! اگه از تجربیاتتون بگین خیلی دلگرمم میکنین . دلم برای وبلاگاتون و کامنتاتون خیلی تنگ شده :(
سنگ صبور ( part II ) !
شهربانو کلفت اونا شد و یه چشمش اشک بود یه چشمش خون.. تا این که یه روز شاهزاده میخواست بره مسافرت ، از همه پرسید چی میخوان که براشون سوغاتی بیاره .. یاد کلفته هم افتاد ازش پرسید چی میخواد.. شهربانو هم اول چیزی نخواست اما وقتی شاهزاده اصرار کرد، گفت یه سنگ صبور و یه عروسک چینی برام بیارین . شاهزاده رفت سفر و هنگام برگشتن، یهو یاد کلفته افتاد.. رفت بازار و از یه فروشنده سنگ صبور و عروسک چینی خواست ..فروشنده گفت کی ازت سنگ صبور خواسته؟ شاهزاده گفت کلفت خونه ی ما.. کاسب گفت اشتباه میکنی این دختر کلفت نیست!! شاهزاده گفت بهت میگم کلفت ماست.. کاسب گفت نه این دختر کلفت نیست.. سنگ و عروسک رو بده بهش و از دور مواظبش باش که چه کار میکنه .. شاهزاده همین کار رو کرد . و یه جوری که شهربانو نفهمه مواظبش بود . شهربانو وقتی شب همه ی کاراشو تموم کرد ، کنج آشپزخونه یه شمع روشن کرد و سنگ صبور و عروسک چینی رو گذاشت روی زمین و خودش نشست جلوشون توی نور شمع ... شروع کرد به تعریف کردن سرگشتش . پسره هم گوش میداد . تا این که داستان شهربانو تموم شد و اون وقت به سنگ گفت سنگ صبور یا تو بترک یا من میترکم ... پسره اومد جلو و شهربانو رو گرفت و به سنگ صبور گفت : تو بترک ! سنگ صبور ترکید و یه قطره خون ازش بیرون جست ... شهربانو هم بیهوش شد و افتاد .. حالا شاهزاده همه چیزو میدونست . فرستادن دنبال حکیم و شهربانو رو دوا درمون کردن .. بعد هفت شبانه روز شهر رو آذین بستن و جشن گرفتن و شهربانو رو با پسر پادشاه دست به دست دادن و اونا تا آخر عمرشون با خوبی و خوشی زندگی کردن... ولی اون دختر کولی چی شد : گیساشو بستن به دم قاطر و قاطر رو هی کردن توی بیابون!!!
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسییییییییید!!
پانوشت ۱ : توی این داستانای باستانی معمولا موجود یا موجودات شر ، اگه زن باشن معمولا نامادری یا کنیز و کلفت هستن که به شیوه ی همین کولیه هم مجازات میشن ! اگه مرد باشن با شمشیر سرشون از تنشون جدا میشه و اگه دیو باشن یا به همین شیوه ی مردونه (!!) کشته میشن یا این که شیشه ی عمرشون به دست دختر زیبا یا پسر قهرمان داستان میشکنه و دود میشن و به هوا میرن ..! ولی این کولیه بیچاره گناه داشت ! یه مجازات سبک تر هم براش کافی بود به نظر من !
پانوشت ۲ : وقتی این داستانا رو میخوندم ، تصورم از پسر پادشاه میدونین کی بود؟ پرنس فیلیپ توی کارتون زیبای خفته !!!!!!!!!!! گاهی هم یکی شبیه مارکوپولو توی کارتون ژاپنی هزار قسمتی مارکوپولو توی ذهنم مجسم میشد ! ولی اولویت با همون پرنس فیلیپ خودمون بود !
پانوشت ۳ : نمیدونم شهربانو پدر و مادرش رو پیدا کرد یا اصلا دلش براشون تنگ میشد یا نه ..!
و پانوشت ۴ که از همه مهمتره : من این داستانو توی کتاب افسانه های آقای صبحی خوندم و نقل داستان رو هم عین نثر خود ایشون انجام دادم پس کپی رایت متعلق به آقای صبحیه.
سنگ صبور ( part I )
یکی دو هفته پیش نشسته بودم و دلم یه سنگ صبور خواست که باهاش دردودل میکردم .یاد داستان سنگ صبور افتادم که توی سال های دبستان ، به همراه کلی افسانه ی دیگه ی ایرانی، چینی، روسی، اوکراینی ... هزاران بار خونده بودم و تقریبا از حفظ بودم . قدیم ندیما آقایی به اسم "صبحی" بوده که افسانه های ایرانی رو جمع آوری و چاپ میکرده ، توی رادیو هم برای بچه ها قصه میگفته . بیشتر قصه ها رو هم که چند روایتش به دستش رسیده بوده، بعد از نقل قصه، روایت های مختلفش رو هم نوشته و خلاصه کلی زحمت کشیده . این قصه رو اونجوری که یادمه براتون میگم . ( " اونجوری که یادمه " یعنی همون جوری که نوشته شده ! چون بیشتر جمله های این داستانها و ریزه کاریهاشون یادمه از بس خوندم و دیگه لازم نیست از تو کتابخونه درش بیارم و 100 تا کتاب بریزه رو سرم :D :
یکی بود یکی نبود! اون قدیما یه مردی بود که با زنش و دخترش که اسمش شهربانو بود، توی یه بیابون بی آب و علفی مسافر بودن . گشنه و تشنه میرفتن و خدا خدا میکردن به یه آبادی ای برسن . یهو وسط بیابون چشمشون می افته به یه قلعه! باباهه در زد، هیشکی درو باز نکرد. شهربانو در زد در باز شد و دختر رفت تو ، ولی تا پدر و مادرش خواستن برن تو ، در بسته شد و دختر اون طرف موند و مامان باباش این طرف . اینها یه مدت نشستن به گریه کردن و بعد پدر و مادر گفتن ما راهمونو بریم بلکه به یه آبادی ای رسیدیم ...و رفتن ! حالا بشنوید از شهربانو که توی قلعه بود .. این وقتی گریه زاریش تموم شد ، راه افتاد توی قلعه و اتاق ها رو گشت ، همه پر از خوراکی و لباس های زربفت و پر از طلا و نقره و جواهر ... تا رسید به یه اتاقی که یه جوونی توش خوابیده بود و 40 تا سوزن تو شکمش فرو کرده بودن ! یه نامه بالای سر پسره بود که توش نوشته بود این پسر شاهزاده است و جادو شده، اگه یه دختر به مدت 40 روز ، فقط روزی یه بادوم بخوره و این "ورد" رو بخونه و به پسره فوت کنه و یه سوزن رو بکشه بیرون ، روز چهلم پسره زنده میشه! شهربانو هم تصمیم گرفت این پسر رو زنده کنه و کارش شد این که هرروز فقط یه بادوم بخوره و ورد بخونه و فوت کنه... دیگه خیلی ضعیف شده بود و تنهایی هم اذیتش میکرد .. تا این که یه روز شنید صدای ساز و دهل میاد.. از پنجره دید که یه عده کولی پای دیوار قلعه بساط کردن و میزنن و میرقصن ... شهربانو بهشون گفت هرچی طلا و نقره بخواین بهتون میدم ، عوضش یکی از دختراتونو بفرستین تو قلعه که مونس و خدمتکار من باشه که از تنهایی دارم میترکم! اونا هم قبول کردن و یه دختر کولی رو با طناب فرستادن این طرف دیوار ، توی قلعه . شهربانو همه ی سرگذشت خودشو به کولیه گفت ، اما از پسری که توی اون اتاق خواب بود هیچی نگفت . ولی کولیه که جنسش خراب بود (!) دیده بود شهربانو صبح ها میره توی یه اتاقی و در رو میبنده و "ورد" میخونه ، اونم رفت پشت در گوش وایساد و اون قدر این کارو کرد تا "ورد" رو حفظ شد . صبح روز چهلم ، کولیه زودتر از شهربانو بیدار شد و کلید رو یواشکی برداشت و رفت توی اتاقه! دید یه پسری مثل ماه شب چهارده(!) اونجا خوابیده . کولیه هم که ورد رو حفظ بود ، خوندش . بعد دید یه سوزن توی شکم پسره است! خوب سوزن رو کشید بیرون! شاهزاده هه هم یه عطسه کرد و بیدار شد و خلاصه جادوش باطل شد ... از دختر کولیه پرسید تو کی هستی اینجا چیکار میکنی؟ کولی هم سرگذشت شهربانو رو به جای خودش گفت و خودشو شهربانو جا زد و شهربانو رو خدمتکار خودش معرفی کرد . شاهزاده هم حرفاشو باور و ازش تشکر کرد که نجاتش داده!! همین طور که اونا مشغول صحبت بودن، شهربانو تازه بیدار شد و دید ای دل غافل ... زحمات چهل روزه اش به باد رفت .. اون همه گشنگی کشید .. همشو این کولیه به پای خودش نوشت ..! با شکستن طلسم ِ شاهزاده ، شهری که اون پسر پادشاهش بود و جادو شده بود هم ظاهر شد و مردم هم پدیدار شدن . شاهزاده هم با دختر کولی ازدواج کرد و شهربانو هم شد خدمتکار قصر اونا ..
این داستان ادامه دارد ......!
پانوشت خطاب به کولی های که احیانا اینجا رو میخونن : ما مخلصیما ! این چیزی بیش از یه داستان باستانی نیست که ما نقلش کردیم فقط!!! به خدا من نه کوکلوس کلانم نه هیچ گونه نژاد پرست دیگه ای 
۱- سلام . یه آزمون استخدامی (
) روز جمعه هست که مدت هاست توش ثبت نام کرده ام و تازه الان دارم فکر میکنم که شاید بد نباشه دستی به کتاب و درس ببرم! مال بانک ملته. برای همین میخوام از فردا که چهارشنبه باشه ، بخونم ببینم چی میشه . البته فقط میخوام زبان رو بخونم ! حتما میگید این که این همه آه و ناله میکنه از بیکاری ، پس چرا تنبلی میکنه نمیخونه ! خوب اولا که در این امتحان هزاران نفر ( بلکه هم بیشتر ) دارن شرکت میکنن و خیلی هاشون خوره ی کتاب و درسن و خیلی ها اصلا کلاس کنکور فوق لیسانس رفتن و توپ توپن ، تعداد محدودی هم قراره پذیرفته بشن ، یه سری هم که سهمیه دارن ، یه سری هم سهمیه ندارن ولی پارتی دارن ، درس هوش مصنوعی و طراحی الگوریتم و نظریه زبان ها هم که جزو مواد امتحانیه ( طراحی الگوریتمو بچسب فقط !!!!!!!!!!!
) پس دیگه چرا بی خودی خودمو مسخره کنم ؟! فقط زبان تخصصی مو میخونم که شاید بتونم اونو خوب بزنم ، البته فایده ای هم نداره..! حالا دیگه به هر حال!!
۲- یه جایی هست که تا حالا از چند مرحله امتحان و مصاحبه اش عبور کردم و احتمالش زیاده که منو بپذیرن ! فعلا خیلی بهش امیدوارم . اگه بشه که خیلی خوب میشه .
۳- هوس کرده ام این امتحانه که تموم شد بیام براتون قصه بگم ! قصه ی سنگ صبور..!
۴- سرعت اینترنتم وحشتناک کم شده ، الان خواستم چند تا وبلاگ و نظرخواهی شون رو باز کنم یا نشد یا نصفه شد . مریم خانوم یغورت ، نتونستم نظرخواهیتو باز کنم ، میخواستم بهت بگم نگران نباش ، روزی میرسه که به این خاطره میخندی و میگی بی خودی نگران شده بودم ! تو میتونییییییییییی! :) شونه به سر جونم ، عکساتو نتونستم ببینم ! فقط یه دونه نصفه اومد که بالای صفحه قرار داشت و رنگ موهای اون خانومه رو دوست داشتم! شهره خانوم! درست میگی ، از اون عروسی ها زیاده ، خیلی هاشونم هستن که میان ایران یه دختری رو عقد میکنن و میرن و دیگه خبری ازشون نمیشه ! اینا رو نفهمیدم جریانشون چیه !
۵- وبلاگ زیبای بوم سفید رو پیشنهاد میکنم !
۶- کلی وبلاگ هست که میخوام ببینم و بخونم ، ولی مجبورم موکول کنم به بعد از این امتحانه، مخصوصا با این سرعت افتضاح اینترنتم اصلا نمیتونم بهشون سر بزنم الان :( ديگه موکول ميشه به جمعه . به يادم باشينا... منم هستم D:
تشکر و مشورت دوباره !
1- از همگیتون ممنونم به خاطر کامنتاتون . هم دوستای قبلیم هم دوستایی که اولین بار بود کامنتشونو میدیدم . کاش تو دنیای جدا از این دنیای مجازی یه دونه دوست مثل یه دونه از شماها داشتم!
ورزش رو دارم ادامه میدم و از ترشح اون هورمون شادی بخش ، استقبال میکنم !
چند نفر گفتین که یه فعالیتی کنم و مثلا برم کلاس نقاشی ! خوب میدونین که بیکارم و خیلی هم ناراحتم از این قضیه . به خاطر بی کاریم خیلی احساس مزاحم بودن میکنم و یه جورایی بدم میاد از خودم . حس میکنم لیاقتشو ندارم که برای خودم خرج کنم ، خجالت میکشم . همین ورزش هم هر دفعه که پول میدم و بلیط میگیرم ، احساس میکنم پولا داره حروم یه موجود پوچ میشه . پس با همچین حسی نمیتونم دست به فعالیتی بزنم . حتی اگه اون فعالیت خرجی هم برنداره ، نمیتونم . چون الان تو یه جور حالت stand by هستم که برم سرکار ( فکر کردم بهترین عبارتی که میشه به کار برد همینه ) و همه چیز موکول شده به بعد از کاریابی ! این حرف ها رو اگه به مامان اینا بزنم همش میگن نه اینجوری نیست و ما با بیکاری تو مشکلی نداریم و مزاحم نیستی و .... ولی میدونین که ... همه اش تعارفه !!!
راستی اینم بگم که نقاشی رو خیلی هم دوس دارم استعدادم هم بد نیست توش !
این احساس افسردگی و اضطراب که هی یکیشون بیشتر میشه و گاهی هم با هم زیاد میشن ، رو خودم دارم سعی میکنم باهاش مبارزه کنم و در مورد موضوعات ناراحت کننده هی به خودم میگم ولش کن و خودمو مثلا دلداری میدم ... حالا نمیدونم با همین تلقینا میشه راه به جایی برد یا این که اگه نرم دکتر، مشکل جدی پیدا میکنم و میمونه بهم ؟! راستی ... من فکر میکردم ما یه روانشناس داریم که لیسانس روانشناسی داره . و یه روان پزشک ، که بعد از دکترا ، تخصصشو توی روان پزشکی گرفته و اونه که نسخه هم میده ! در ضمن فکر میکردم روانکاو همین دومیه است . اشتباهه ؟ کلا یک کم فکر میکنم دارم بهتر میشم و سعی دارم به خودم بگم واقع بین باش و تنهاییتو بی خیال شو و اگه تنها نبودی هم دردسرهای دیگه داشتی، اعصاب خوردی و ...
من از نوشتن این چیزا تو وبلاگ خیلی بدم میاد ! ولی الان دارم همش غر میزنم و از احساساتم میگم یعنی دقیقا اون چیزی که دوست ندارم بگم رو میگم ! اینا به این دلیله که باهاتون رودررو نیستم و راحت تر میتونم با شما حرف بزنم نسبت به افرادی که میشناسن منو . در ضمن از دوستان ِ جهان ِ واقع ِ من خیلی بهترین!! فقط فکر نکنین من از اون دخترای لوسی هستم که خوشی زده زیر دلم ! نه ! اصلا اونجوری نیستم باور کنین ! این ماه که تولدم بود دقیقا مثل فروغ ( باغ مظفر ) شده بودم ! خلاصه یکی از تلخ ترین تولد های من امسال بود !
بازم ازتون خیلی ممنونم و خوشحال میشم نظراتونو ببینم .
2- باشگاه ورزشمونم حسابی شلوغ شده ، دیگه کم کم سر دستگاه ها دعوا میشه و تردمیل رو هیچ کس بیشتر از 5 دقیقه اجازه نداره استفاده کنه . ولی بیشتر استفاده میکنن (!) و اونایی که توی نوبتن ، میرن اعتراض میکنن و خانوم مربی و خانومای کمک مربی باید بیان تذکر بدن یا خانومایی که دعواشون شده رو جدا کنن !! حالا سن و سال هاشون هم بالاست ها! عروس و داماد دارن خیلی هاشون ! من که از وقتی این طور شلوغ شده اصلا طرف تردمیل ها نمیرم چون بر فرض هم که بهم برسه ! وقتی 100 نفر وایسادن بالای سرم و منتظرن من تموم کنم و هی غر هم بزنن کوفتم میشه! همون بهتر که روی دوچرخه ی خودم باشم و پا بزنم و به زنای سن بالایی که گیس هم رو میکشن نگاه عاقل اندر سفیه کنم ! امروز که دیگه واقعا جالب بود ! یکی از خانوما هست که میدونم داماد داره ( شاید نوه هم داشته باشه) و همیشه داره به یکی گیر میده در مورد استفاده از دستگاه و نوبت و این چیزا . وقتی داشتیم ایروبیک انجام میدادیم رفته بود جلوی یکی از صف ها وایساده بود ( یعنی نفر اول بود ) و با مربی توی یه ردیف بود . بعد دیدم داره با خانوم بغل دستیش دعوا میکنه که تو جلوی منو میگیری و من نمیبینم!
کافی بود 20 سانت عقب تر یا جلوتر وایسه ها! جا هم داشت !
3- نکته ی دیگه در مورد باشگاه اینه که تمام خانوما و دخترایی که میان اونجا ، بدون استثنا برای زیبایی هیکلشون میان و حتی یک نفر رو هم ندیدم که برای سلامتی جسمی یا حتی شادابی روح ، بیاد اونجا. بعضی ها چاقن ، بعضی ها چاق نیستن ولی بدهیکلن و عده ی زیادی هم هستن که هیکلشون کاملا متناسبه ولی یه ایرادی تو هیکلاشون احساس میکنن که به خاطرش ناراحتن و اومدن اونو درست کنن! معمولا هم پای یک عدد شوهر یا دوست پسر در میونه که فرمایش کرده برن هیکلشونو درست کنن .
4- خوب عزاداری هم که داره شروع میشه و ما ماهواره هم نداریم و خلاصه نمیدونم دیگه چه طوری میخوایم این مدت رو بگذرونیم ..!
بعد از چند روز دارم آپدیت میکنم ؟! نمیدونم . چون نمیدونم امروز چندمه که بخوام بفهمم چقدر از دوم دی گذشته :یعنی از تاریخ آخرین باری که چیزی پست کردم اینجا . حال و حوصله ی هیچی رو ندارم . هی به خودم میگم تریپ افسرده نذار و جمع و جور کن خودتو...! بعد میبینم نه ! اوضاعم وخیم تر از این حرفاست! تا چند روز پیش که از شدت اضطراب طپش قلب شدیدی گرفته بودم ! غذا هم از گلوم پایین نمیرفت . یعنی گرسنه میشدم ولی نه حوصله ی اینو داشتم که چیزی بردارم بخورم نه این که میتونستم قورت بدم . حالا فکر نکنین هیچی نخوردما !!! نه بابا بالاخره سر شام و ناهار برای این که مامانم ناراحت نشه و خودم هم سو تغذیه نگیرم یه چیزایی خوردم . تازه سعی کردم هرروز حتما لبنیات هم تو غذام باشه ( از پوکی استخوان میترسم! ) هفته ی پیش دو جلسه ورزشم رو چون باید جایی میرفتم کنسل کردم . جلسه سوم که رفتم دیدم حوصله ی اونم ندارم و دوس دارم زودتر تموم شه!
الان اضطرابم کمتره ولی خیلی بی حوصله و داغونم . تقریبا حوصله ی هیچ کس رو ندارم . یعنی توی این تهران به این بزرگی یه دونه کار درست و حسابی برای من - من که یه نفر آدمم - پیدا نمیشه؟ خسته شدم از کارای در پیتی که برام پیدا میشه و میگم نمیخوام و بعدش پشیمون میشم و به خودم میگم خنگول از بیکاری که بهتربود و بعد میگم نه اگه میرفتم سر اون کار حقوقش کوفتم میشد و همش تحقیر میشدم !
خیلی هم تنهام . من به یه سری افراد میگم دوست . چون بالاخره آدم باید به بعضی ها بگه دوست دیگه؟! ولی در اصل اونا فقط آشنا هستن. همین . کسانی که فقط وقتی احتیاجی بهم دارن یادم می افتن و مواقع دیگه انگار نه انگار که وجود دارم . اگه بخوام از مشکلاتم براشون بگم یا کلا چیزی در مورد خودم بگم اصلا گوش نمیدن . تو فکرای خودشونن . اصلا براشون مهم نیستم . منم مدت هاست که درددلی باهاشون نمیکنم . فقط به حرفای اونا گوش میدم . میخندم ، تعجب میکنم ، همدردی میکنم ، نظر میدم ... سعی میکنم مثل یه دوست باشم . گاهی خودمو تو آینه میبینم ، مثلا میگم موهام چه خوشگل شده یا چه میدونم یه چیز خوبی در ظاهرم میبینم . بعد میگم خوب که چی؟ حالا مثلا کی هست که غیر از خودم این نکته رو ببینه؟! اصلا چرا مثلا موهامو شونه کنم یا مثلا چرا ابرو بردارم؟! کی میبینه؟ برای کی جذابم یا اصلا برای کی جذاب نیستم!؟ یا مثلا خوبی های باطنی ای که دارم ، بود و نبودشون چه فرقی داره وقتی که اصلا در تقابل با هیچ آدمی نشون داده نمیشن؟ و یا وقتی که نشون داده میشن اصلا قدرشون دونسته نمیشه؟! غیر از خونواده و فک و فامیل اصلا کسی هست که به من فکر کنه غیز از مواقعی که احتیاجی بهم داره؟! نه! کاش فال و فالگیری حقیقت داشت و من سراغ یه فالگیر میرفتم و بهم میگفت آخر و عاقبتم چی میشه! دیگه خسته شدم . دیگه از روزای شبیه به همی که با ظهرشون بیدار میشم و نگاه دلسوز مامانمو میبینم خسته شدم . برام عقده شده که تو نگاه مامانم ببینم از وضعیت من راضیه . ولی در نهایت بدبختی میبینم اونم که حال و روزی بهتر از من نداره مثلا داره سعی میکنه به من روحیه بده . مثلا داره جو رو شاد میکنه . بیچاره اون .
شما بودین قرص ضد افسردگی میخوردین؟ من تا حالا هیچ قرص روان گردانی نخوردم و میترسم خوردنش از چاله در اومدن و تو چاه افتادن باشه . نمیدونم . میترسم از عوارضش ، از اعتیادش و بدتر از همه این که ببینم برای نرمال بودن ناچارم قرص بخورم در حالی که بقیه هم سن و سالام بدون وسیله ی کمکی نرمال اند .
روانکاو؟ تو پست قبلی هم اینو گفتم که اصلا نمیتونم از احساساتم با کسی حرف بزنم چون فورا گریه ام میگیره . بالاخره آدم غرور هم داره دیگه. من که غیر از غرورم تقریبا هیچی ندارم! تازه چی کار میکنن روانکاوا ؟ من که تا حالا نرفته ام پیششون ولی شنیدم که باید بری براشون حرف بزنی . خوب گیریم که حرف هم زدم . حرف رو که با دیوار هم میشه زد! راه حل میده ؟ حرف میزنه باهام ؟ مثلا چی میخواد بگه ؟ دلداری بده ؟ آخه وضعیتی که من دارم با دلداری درست میشه؟ مثلا بگه نترس تنهاییت حل میشه ! با کی حل میشه آخه ؟ موجوداتی به اسم مرد که بویی از عاطفه نبردن ؟ مثلا بگه نترس کار هم پیدا میشه . با کدوم پارتی خوب ؟! خودش پارتی من میشه؟ من که دیگه تو این یه سال دیدم کارایی که بدون پارتی پیدا میشن از بیکاری هم بدترن!
معذرت میخوام که حوصلتونو سر بردم .
این جریان بازی چیه؟! شونه به سر منو دعوت کرده منم بازی کنم ! مثل این که خیلی پرتم! این چند روزه که درگیر فرمت و بدبختی های کامپیوتر بودم ، هیچی وبلاگ ندیدم . انگار همه 5 نکته ی ناگفته رو ، راجع به خودشون میگن! خوب من که نکته ای (!) آنچنان ندارم ولی شونه خانوم دعوتم کرده و منم لبیک میگم :D
1- نزدیک دو سال میشه که دیگه ابروهامو خودم بر میدارم و آرایشگاه نمیرم و حداقل ماهی یه دفعه هم تصمیم میگیرم که این دفعه دیگه برم آرایشگاه و ابروهامو نجات بدم ولی باز هم نمیرم! در این دو سال چند بار هم وقت گرفته و نرفته ام! همچنان خودم برمیدارم و همین که از فاصله ی یک متری به بالا ، ابروهام شکل هم باشن و خیلی تا به تا نباشن ، برام کافیه و خوشحال میشم!
2- از گوشت متنفرم و گوشت خورش رو تا حالا نخورده ام .
3- از بس که خجالتی هستم اصلا نمیرقصم ! (جدی میگم )
4- خیلی از وبلاگ هایی که روزمره مینویسن و هیچ نکته ی خاصی ندارن رو دوس دارم ، روحیات و خلقیات و اعتقادات و طرز زندگی آدم های دور و برم رو با این روش بهتر از هر حالت ِ دیگه ای میفهمم – وبلاگ های جنس مذکر رو خیلی کم میخونم !
5- اشکم خیلی خیلی خیلی زود در میاد ؛ به همین دلیل خیلی کم میتونم راجع به احساساتم حرف بزنم .
از ۵ تا از کسانی که هنوز ننوشتن دعوت میکنم از : پروانه ، شهره ، ایلیا ، ساغر ، گلناز !
اگه قبلا دعوت شدین یعنی من ضایع شدم؟!
